خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ فوریه, 2009

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه [...]

Read Full Post »

رفيق…

نمي گويم فراموشم نكن، هرگز.
ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را كه ميداني،
نخواهي رفت از يادش…
پ.ن. از همه دوستاني كه تو اين مدت نبودم، به كلبه من سر زدند ممنونم…
پ.ن. اينترنت داغون بود، الان خوب شده…
پ.ن. ….

Read Full Post »

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »