روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه [...]
بایگانیِ فوریه, 2009
گدای نابینا
ارسالشده در داستان کوتاه, عکس, tagged داستان، گداي نابينا در فوریه 22, 2009 | 18 دیدگاه »
رفيق…
ارسالشده در خودمونی, دلتنگی, عکس, tagged رفیق، جمله زیبا، عکس در فوریه 19, 2009 | 30 دیدگاه »
نمي گويم فراموشم نكن، هرگز.
ولي گاهي به ياد آور، رفيقي را كه ميداني،
نخواهي رفت از يادش…
پ.ن. از همه دوستاني كه تو اين مدت نبودم، به كلبه من سر زدند ممنونم…
پ.ن. اينترنت داغون بود، الان خوب شده…
پ.ن. ….
