آدمها مریض می شن،
آدمها عاشق می شن،
آدمها خنده می شن،
آدمها دیوونه می شن،
آدمها خوشبخت می شن،
آدمها بیچاره می شن،
آدمها ممکنه خیلی چیزا بشن،
اما یه چیزی هست،
آدمها نه راضی می شن،
نه آدم….
Archive for سپتامبر, 2008
آدمهاااااااااااااااااااااااا
Posted in خودمونی, دلتنگی, شعر, عکس, tagged آدمها، شعر on سپتامبر 18, 2008 | 2 نظرات »
سرنوشت گرگ
Posted in داستان کوتاه, tagged داستان، گرگ، تعادل زندگی on سپتامبر 17, 2008 | بیان دیدگاه »
روزی،گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند . گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غارکمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد، تا حیوانات را شکار کند. روز اول، یک گوسفند [...]
