خیلی زود گذشت، اونقدر زود که باورم نمی شه، 9 سال گذشت، 9 سال که برای هر کدوممون پر از اتفاقات تلخ و شیرین بود و هیچ کدوم برامون مهم نبود وقتی همدیگرو دیدیم، تنها دیدار دوباره بود، 9 سال پیش بچه های سال سوم دبیرستان، از اونجا که خیلی با هم بودیم و همه یکی بودیم، با هم قرار گذاشتیم که روز 8/8/88 ساعت 8 صبح توی دبیرستان دوباره همدیگرو ببینیم، دلیل انتخاب این روزم فقط واسه این بود که یادمون بمونه. توی این 9 سال فقط دو سه بار همو دیدیم، البته از 5 6 سال پیش به این ور من که از خیلیا بی خبر بودم، از اونجا که هیچ کدوم نمی دونستیم این روزی که انتخاب کردیم جمعه می شه، یکی از بچه ها قرارو به روز هفت هشت
موکول می کنه که مدرسه هم باز باشه. دیگه هر کسی شماره هر کسی رو داشت همدیگرو خبر کردند، پنجشنبه صبح ساعت حدود 10 رفتم مدرسه، هر کی از در وارد می شد با جیغ و سروصدا می رفتیم استقبالش، و قبلش می گفتیم کیه؟ اکثراً چهره ها که همون بود یا لاغر شده بودند یا چاق یا عروس شده بودند یا یکی دوتا بچه داشتند. اهم، اینم بگم که تو این جمع فقط من و یکی دیگه مجرد بودیم که کلی همه دلشون سوخت برای خودشون و ما هی پز می دادیم
بله. روز خیلی خوبی بود. پر از خاطره. آخر سر دوباره قرار گذاشتیم که اگه همو ندیدیم دیگه 9/9/99 همو ببینیم ایشالا که هممون زنده و صحیح و سالم باشیم. بگین ایشاالله… بله. همین خیلی خوش گذشت، هر کسی از خودش گفت، چی کار می کنه، فعالترین یکی از بچه ها بود که دو تا بچه داشت و تنبلترینم من و یکی دیگه بودیم که مجرد بودیم، یه عروس خانم تازه هم داشتیم که کلی بهش تبریک گفتیم. همدلی بچه ها اونقدر بود و اونقدر دیدار واسه هممون مهم بود که از تهران بلند شده بود اومده بود و ساعت 3 صبح رسیده بود یزد. یکی دیگه از قم اومده بود. یکی دیگه فکرشو بکنید از بندر. خیلی همدیگرو دوست داشتیم، تموم خاطرات شاد و تلخ دوره دبیرستان یادمون اومد، پفک ریز ریز کردن و ریختن رو هم دیگه تا آب پاشی دم آبخوری به هم. تا اون روزی که واسه اینکه از یه معلممون خیلی بدمون می اومد همه صندلی های کلاسو برعکس کردیم رو به دیوار به جای اینکه رو به تخته باشه، که اون روز می خواست کلمون بکنه. ناظممون نبود و زنگ زد و عذرخواهی کرد که جلسه اش طول می کشه و نمی تونه بیاد. دانش آموزان هی می اومدند از ما سوال می پرسیدند که آخی چقدر شما ها باحالین. گفتیم بله می دونیم.
پ.ن. تو این مدت خیلی مشغله کاری داشتم که هنوزم ادامه داره.
پ.ن. برگشتنمو مدیون یکی از عزیزترینام که اسمشو نمیارم، خیلی دوسش دارم، کلی دیشب با هم گریه کردیم.
پ.ن. سرم خیلی شلوغه اما سعی می کنم یعنی قول می دم به همه کامنتها جواب بدم و قول می دم که دیگه هیچ وقت نرم که نیام و اینا.
پ.ن. دلم خیلی تنگ شده بود.

